دیروز آخرین امتحان دوره ی کارشناسی ارشد رو هم دادم. فکر می کردم آخرین امتحان عمرمه، ولی دیشب که خوابیدم تو خواب کلا سر جلسه امتحان بودم، مثل اینکه این امتحانا نمی خوان دست از سر من بردارن، البته امتحانات سخت الهی هم بماند که همش روفوزه می شم. دیروز با اینکه کنار دستیم چپ دست بود و برگه امتحانش جلو  چشمم بود و مهمتر اینکه اون سوالی که من ننوشته بودم رو هم نوشته بود و مهمترتر اینکه من دیدم که چی نوشته، ولی من اون سوال رو جواب ندادم. چون خودم بلد نبودم. گفتم تا حالا در دانشگاه از برگه کسی نگاه نکردم، این آخری رو هم نگاه نکنم...

امتحان که تموم شد، نمی دونم چرا غم همه ی عالم اومد تو دلم. اومدم خوابگاه و تا دلم خواست گریه کردم...نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته بود، مثلا فرداش عید بود، اونم عید مبعث...

ساعت 10:45 بچه ها واسه اینترنت و خوابگاه، تو محوطه ی خوابگاه جمع شدن و تحصن کردن. منم رفتم، می خواستم روحیم عوض شه. بچه ها جیغ می کشیدن و شعار می دادن. خیلی دوست داشتم داد بزنم. تا حالا امتحان نکرده بودم. اما دیدم که استعدادی تو این زمینه هم ندارم. بلد نبودم جیغ بکشم... چند تا از شعارهایی که بچه ها می دادن:

اسکان، غذا، اینترنت، نیاز اصلی ما

مسئولین نظارت، حمایت، حمایت

وررودی بیا پایین، ورودی بیا پایین (این برای تحریک کردن بچه های ورودی بود)

دانشجوی ...یم، بهمن نیاد نمی ریم (بهمن مسئول اسکان و... دانشگاه هست)

دانشجوی برتریم، از همه بدبخت تریم

سیل بیاد ، بهمن نیاد، نمی ریم

مسئول بی کفایت، استعفا، استعفا

دوروغه، دروغه، دروغه (این رو وقتی مسئولا چیزی می گفتن، بچه ها در جواب می گفتن)

همسایه ها شرمنده، ماییم از اوضاع خسته (باید بگم که همسایه های محله همه اومده بودن پشت میله های محوطه خوابگاه ببین نصفه شبی چه خبره، تازه پلیس هم اومد)

مسئولین بی غیرت، وقت ما ارزش داره

تا اوضاع خرابه، هر شب همین بساطه

و شعارهای خیلی جالب دیگه ای که الان کامل یادم نیست...

مسئول کل نظارت ساعت 12 اومد، ولی بچه ها اون رو قبول نکردن و گفتن باید بهمن بیاد، اونم که ... البته همش از پشت تلفن صدای اعتراض بچه ها رو می شنید

خلاصه ساعت 1:30 بچه ها بهش زنگ زدن و بلندگو هم آوردن تا صدا رو همه بشنون، گفت که اینترنت قطع نمی شه، اما اسکان باید بررسی بشه...

تا ساعت 2 نصفه شب این تحصن ادامه داشت. وقتی اومدم اتاق، از خستگی خوابم برد...

و امروز عید است، عید بزرگ مبعث، عیدتون مبارک...

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیور

وای چه باحالید شما !!!! عیدتونم مبارک !!

یک نفس

وووووی من یه امتحان بزرگ در پیش دارم

پرنیا

[نیشخند][نیشخند][نیشخند] یعنی تو خوابگاه اینقدر حال میده؟؟؟ [نیشخند][نیشخند][نیشخند]

ماسح

[گل]

جواد

سلام ابجی خوبی

آرتینه

من نمیدونستم دوره کارشناسی ارشد هستی [تعجب][نیشخند] موفق باشی[گل]

گیله مرد

سلام عیدتون با تاخیر مبارک چه ماجراهایی داشتید ها ...

زهرا

می تونستید به در خوابگاه حمله کنید یا شیشه ها رو بشکنید یا مثلا نگهبان خوابگاه رو (اون نگهبان تپله که همیشه بچه ها رو دعوا میکنه ) زخمی کنید و از این قبیل کارها.

حسین

ای کشا یک ذره از غیرت شما رو داشنجوهای دانشگاه ما داشتن همیشه لحظه نیاز تنهام میزارن نامردا