کلید...

دو روز گذشته به زور مامان و بابا رو فرستادیم بیرون شهر تفریح. مامانم نمی رفت چون من می خواستم برگردم تهران. واسه همون به زور فرستادیمش.

البته این سری تنها نیومدم. دو تا جوجه  هم با خودم آوردم...

البته جوجه ها خیلی هم کوچولو نیستنا. علت این که می گم جوجه اینه که داخل اتوبوس نزدیک تهران بودیم، هر دوشون بیدار بودن، چند دقیقه بعد نگاه کردم دیدم دوتاشون عین جوجه ها خواب رفتننیشخند ...

تا جمعه قراره با این دو جوجه باشم و بعدش برم سراغ پروژه...

از موضوع اصلی فاصله گرفتم. می خواستم از کلید بگم. یه ساعت به حرکت اتوبوس مونده بود که دیدم خواهر گرامی که قرار بود همراه من بیاد تهران، کلید اتاقی که وسایل ها داخلش بود روگم کرده!!! مامان هم که نبود... کارت شناسایی و کیف و ... همه اونجا بود. کل خونه رو سه نفری چند بار گشتیم اما کلید پیدا نشد. تصمیم گرفتیم بدون اون وسایل ها بریم. داشتیم می رفتیم که در آخرین لحظات کلید پیدا شد. جایی که چند بار گشتیم اما ندیدیمش...

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیور

... دو تا جوجه ؟ ! ینی خواهر گرام ؟ .. وای پیش میاد ! چقدر هم ادم حرصش در میاد !!! راستی بابت چای کوهی ممون حتما امتحان میکنم![لبخند]

یک نفس

سلام[گل] من نفهمیدم این دو تا جوجه کیا بودن؟[نیشخند] واااااای چقدر بده ادم یچیزی رو که مهمه گم کنه. چقدر خوب شد تونستین پیداشون کنین جالب بوده که همون جایی بوده که گشتین و ندیدین

یک نفس

وقتی دیدی کلید گم شده دلت نخواست کله خواهرتو بکنی؟[نیشخند]

سمیرا

چه زود برمیگردی...

یک نفس

برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت…»

یک نفس

شکوفایی تمدن بشر، برآیند ایده های مهندسین تلاشگر است.

یک نفس

همه یه جای زندگیشون به بن بست میخورن مهم اینه که بن بست رو راه عبور خودمون کنیم

سه نقطه ...

جلل الخالق...

جوجه!!

سلام خاله دختر[ماچ]چطوری؟ کاراخوب پیش میره؟وبت عالیه[تایید]موفق باشی...[قلب][چشمک]