مسلمان واقعی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود…!

(قدیمیه ولی خوشم اومد)

/ 7 نظر / 5 بازدید
آیور

متن جالب بود !!!! .. بابت حرفاتون هم خیلی مرثی .. استفاده کردیم ! .. کلا باید سبک زندگیم رو عوض کنم ! .. یه چیزایی رو حذف کردم از زندگیم ! .. از این بابت خیلی خوشحالم .. رو چیزای دیگه هم باید کار کنم .. دیگه حوصله نداشتن رو باید بذارم کنار .. امسال دیگه همه چیزه منه .. ایشالا که میتونم .. دعا کنید براااام !!!!

رومینا......

خوب بود...[گل]

عاطفه

سلام خوبی؟[ماچ]خیلی قشنگ بودآفرین[گل]کپیش کردم البته باذکرمنبع![نیشخند][چشمک]فعلا[قلب][خداحافظ]

حسین

خیلی قشنگ بود و حقیقت و با اینکه قدمیه به قول شما اما تا حالا ندیده بودم جایی

سه نقطه...

خوشم اومد...

رومینا......

بغض کرد... . . . . . یادش آمد: . . . . مرد گفته بود سپرت را بفروش و با پولش زندگی بساز برای فاطمه ام اما نگفته بود: . . . . . دخترم ، خودش سپر می شود برایت...